بايد تنها رفت ، تنها تا انتها ،بايد چشم ها را بست و روي لبه تاريك ديوار قدم برداشت ...

 

این ترانه عاشقانه را عدد بده 

شور و حال عارفانه را عدد بده ...

 

پ . ن : به بهانه چهارمین سیصد و شصت و پنج روزگی مان 

یکشنبه ششم مهر 1393 5:31 بعد از ظهر |- رزا -|


 

خسته ام از جون من این شب تاریک چی می خواد 

از دو روز عمر آدم این راه باریک چی می خواد ...

وقتی آدم با خودش این همه بیگانه می شه 

دیگه از من آشنای دور و نزدیک چی می خواد 

سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 5:9 بعد از ظهر |- رزا -|


" نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود " سخت است بعد از 5 سال قلم در دست بگیرم و برای کسی بنویسم که قلم به دستم داد. سخت است به یکباره در مدح مرگ کسی نوشتن که رویای بازگشتش در این سالها همواره همراهم بوده و بسیار دردناک است که انتظار برای بازگشتِ "مرد قلم" به مطبوعات ، به "مرگ قلم" تبدیل شود.                                                                                                                               انگار کوهی از سرخوردگی روی سرم سنگینی می کند. حالا دیگر نمی توانم منتظر تیترها باشم، منتظر روزنامه جدیدی که کنار اسمش نوشته شده : به سردبیری ناصر احمدپور . لحظه شنیدن خبر رفتنت را هر گز فراموش نمی­کنم. خبر کوتاه بود، یک اس ام اس، یک جمله :     " ناصر احمدپور فوت کرد "

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار،ای خدا ،ای داور، ای دادار

تو را هم با تو سوگند ،آی

مبادا راست باشد این خبر ،زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه ی بغضی گلویت را

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

خداوندا،خداوندا

به هر چه نیک و نیکی،هر چه اشک گرم و آه سرد

تو کاری کن نباشد راست

ببین ، آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

پس از عمری ،همین یک آرزو ، یک خواست

همین یک بار می خواهد

ببین ، غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

همین،تنها تو میدانی چه باید کرد

نمی دانم، ببین گر خون من او را بکار آید دریغی نیست

تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده ماندست او

و بینم باز هست و باز خندان است، خوش ...

نمی دانم آثار 5 سال دوری از مطبوعات است یا درد عمیقی که بر سینه ام گذاشته شده که نمی توانم قلمم را آنطور که شایسته بزرگیتان بود روی کاغذ بچرخانم. بعد از این دلم پر از حسرت دیدن روزنامه هایی خواهد بود که لبریز از یادداشت های سردبیر با قلم تند و منطقی ناصر احمد پور است.

و از حالا به بعد چه آزادند خیلی ها، تمام آنهایی که دلشان می خواست امثال ناصر احمدپورها نباشند تا مو از ماستشان بیرون کشیده نشود. اما دلم می خواهد بی پروا و با جرأت برگردم مو از ماست خیلی ها بیرون بکشم تا آنچه از شما به من به ارث رسیده است را تداوم بخشم .

کاش بتوانم روح بزرگوارتان را شاد کنم ...

 

پ . ن : برای بزرگمردی که هر گز  از یادم نخواهد رفت " ناصر احمدپور "

یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 4:42 بعد از ظهر |- رزا -|


 

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم

    خانه اش ویران باد ....

چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 2:6 بعد از ظهر |- رزا -|


 

آرزوهایم مثل حباب در هوا می چرخند و بی ثمر می ترکند ...

سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 4:3 بعد از ظهر |- رزا -|


 

حس قریبی دارم

آنقدر قریب که دلم می خواهد

                     تمام دیروز های زندگی ام را به یاد آورم 

آنقدر قریب که نمیدانم کیستم، چیستم 

بلوغی که نتراشیده و نخراشیده

                           بی هیچ مقدمه ای در من سر باز کرد ....

 

دوشنبه نهم تیر 1393 10:37 قبل از ظهر |- رزا -|


 

 

دعایت می کنم به بزرگی یک آرزو ........................

دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 10:50 قبل از ظهر |- رزا -|


هان ای عقاب عشق 

از اوج قله های مه آلود دور دست پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من 

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد ...

در راه زندگی 

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با اینکه ناله می کشم از دل که   آب ...  آب 

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد 

پر کن پیاله را ....

دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 10:42 قبل از ظهر |- رزا -|



چه قدر عمق پرتگاه نبودنت زیاد است 

که هرگاه کنارش می ایستم 

بی هیچ اشارتی پرت می شوم ....

چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 12:8 بعد از ظهر |- رزا -|



کاش دعای یکی بدرقه راهمان باشد 


پ . ن : کاشکی  کاشکی  کاشکی  قضاوتی در کار بود ! 

دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 11:26 قبل از ظهر |- رزا -|


ϰ-†нêmê§